تبليغاتX
جزیره تنهایی

جزیره تنهایی

زندگی راهیست از به دنیا آمدن تا مرگ،شاید مرگ هم راهیست

با چشمانی خیره و تبسمی تلخ به آنها می نگریستم با اینکه دیگر بی رمق شده بودم اما هنوز هم خاطرات تلخ وشیرینمان در این لحظات رهایم نمی کرد.قلم در دست خاطرات فراموش شده و آرزوهای ناگفته ام،عبور دردآلودش و روزهایی که اشک مرهمم بوده را بر  سینه ی سپید کاغذم می نگارم.

آرزوی دیدار چشمهای سیاهش که همرنگ روزگار و زندگیم بود و در این لحظه هنوز هم در امید رسیدن به این آرزو غرق و مست خیال چشمان خمار و لبخند زیبایش بودم و اینکه شاید روزی من هم مانند دیگر دلبرانش از شوق دیدارش لبریز شوم به من آرامشی شورانگیز میبخشید.

یاد و خاطره ی آنچه تا این لحظه بر سرم گذشته بود از ذهن مشوشم پاک شد می خواستم این لحظه، این دم از زندگیم با خیال گرمی آغوشش آرام شود.

چشمهای ملتمس، دستهای هراسان و لبخند مرتعشش را می نگریستم، کسی آرام در قلبم زمزمه میکرد تو "قاتلی!" بدنم از تماس حسی سرد می لرزید تکانی خوردم اما دیو سیاه خاطرات روی سینه ام نشسته بود و در این لحظات هم رهایم نمیکرد.

اشک می ریختم، آرام و آهسته لبهای خشکم به زمزمه ای محزون  از هم وا شد"آه که چقدر دوستت داشتم به خدا قسم دوستت داشتم"اما تو هرگز نفهمیدی که در عمق قلبم چه می گذرد. چشمهایم را بر هم گذاشتم و سرم را از سر استیصال در میان دستهایم گرفتم چیزی در درونم شکست با خود زمزمه کردم پروردگارا! نه،هرگز این تنهایی حق من نیست...

خواهشی گرم جسم نحیفم را در آغوش گرفت چشمهایم برای لحظه ای مهمان تاریکی شد تاریکی ایی که باید "مدتها" چه کسی میدانست شاید "قرنها" به آن عادت میکردم.

در میان بغض و استیصال با خود زمزمه کردم دوستت داشتم اما می دانستم برای من نخواهی بود و مهر من برای چند ماه بیشتر از دیگران مهمان قلبت بود و وقتی از سر تسلیم از تو دل کندم و یادت را در درونم کشتم خاطره ی مرا برای همیشه به فراموشی سپردی.

آهی کشیدم و خیره به فروریختن قطرات خون که از دستانم بر سینه ی سیاه دست نوشته هایم فرو می چکید نگریستم دیگر همه چیز تمام شده بود قاتلی مجازات شده بود و تاریکی صاحب همیشگی چشمانم و تو شادمان از این جدایی...

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت18:55توسط دلخسته | |

لباس سپید عروسی زینت بخش اندام زیبایم بود،صدها جفت چشم خیره مرا می نگریستند نیمی به حسرت و نیمی به تحسین،اما در نگاه من همه ی این خیل عظیم همچون تماشاچیانی مشتاق برای مراسم قربانی من آمده بودند.آری جسمم به حجله ی یک بیگانه و روحم به مسلخ ابدیت می رفت.

به جست و جوی دریچه ای برای جاودانگی، همچون برده ای رام دستهایم را در دستهای جلادم گذاشتم و به چشمهای رنگی و مشتاقش خیره شدم و به لبخندی که از آن میشد هزاران حرف ناگفته را شنید.

بغض گلویم را میفشرد و اشک چون زندانی دیوانه ای خود را به پنجره ی چشمانم میکوبید او نیز بیچاره ای چون من بود که راهی برای فرار می جست.حلقه ی محاصره ی آغوشش را نگریستم که دم به دم تنگتر میشد و صدایش را میشنیدم که نفس زنان میگفت:بی تو میمیرم... احساس کردم این منم که به زودی جان خواهم داد با خود اندیشیدم چه میشد اگر میگریستم اگر به اشکهایم اجازه میدادم راز نا گفته ام را فاش کند اجازه می دادم اشک سردم پرده دری کند و به صاحب آن چشم های عاشق رنگی بگوید که در عمق وجودم نه نقش چشم های او که نقش دو چشم سیاه درشت جان گرفته و از گذشته ای دور به یادگار مانده"نقش دو تیله ی لرزان درشت مشکی" مرگ و زندگی ام،خواب و بیداریم،خوره ی روحم و همه ی وجودم بود.

شاید اشکم به او می گفت که نترس صاحب این دریچه ها سالهاست که قلب او را ترک کرده،بی تفاوت آهی کشیدم و با خود گفتم دیگر همه چیز تمام شد هر چند جسمم را به آن چشمهای رنگی فروختم اما روحم دست نخورده تا ابدیت با توست.

ناخودآگاه صدای تپشهای قلبم را می شنیدم که میگفت من هنوز هم در این عشق با او هستم،تیله های درشت مشکی با شادی لرزیدند...

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت20:51توسط دلخسته | |

اشکهایش را می دیدم که گونه های مردانه و استخوانیش را شست و شو میداد

مبهوت این لحظه بودم چون در باور من یک مرد هرگز اشک نمیریخت

با دیدن آنچه پیش می آمد از درون می مردم و می شکستم

اما مثل قهرمانان افسانه های رومی دوباره زنده میشدم آه که برای من عشق افسانه ایی بیش نبود

دستهای ستبر و مردانه اش را به سمتم دراز کرد التماس در چشمهای ترش دست و پا میزد

مردمکهای سیاه لرزانش در دریایی طوفانی بازیچه ی امواج رقصان بود غم مهمان قلب هر دویمان شد...

میدیدم که با التماس از من چه میخواهد،اما من چه میخواستم،نمیدانستم

دستهای محکم و مردانه اش را که حالا آشکارا میلرزید به دستهای سفید و بی عیبم نزدیک کرد اما دستهای من در نیمه ی راه پسشان زد

نگاهمان برای لحظه ایی در هم تلاقی کرد آنچه را میدید باور نمیکرد،من هم آنچه را که میدیدم باور نمیکردم

در باور من یک مرد هرگز عاشق نمیشد لبهای داغ و پر التهابش را از هم باز کرد حس کردم بغض راه گلویش را میفشارد

کلماتش از آتش و از آه هم سوزنده تر بود جسم و جانم را با هم سوزاند و خاکستر کرد نمیخواستم و نمیتوانستم دیگر چیزی بشنوم...

در باور من همه ی حرفهای یک مرد دروغ بود مجسمه ی عقل و دانایی،اسطوره ی استحکام و استواری به یک چشم بر هم زدن تبدیل به موجودی حقیر شده بود که بی غرور و با تمنا عشق را گدایی می کرد...

از او رو برگرداندم نمی خواستم او اشکهای سرد مرا ببیند نمی خواستم بداند پیش از آنکه او بداند دوستش می داشتم

من می رمیدم نه از او بلکه از احساسی کشنده که در عمق قلبم جای گرفته بود

باید می رفتم و مثل همیشه این آتش را خاموش می کردم آری در باور من عشق ترسناک بود

صدایش را می شنیدم که به آرامی و با عجز می گفت:نرو... نرو...

چیزی در درونم شکست آری افسانه ایی دیگر به پایان رسیده بود...


+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت8:39توسط دلخسته | |

به چشمهای هم خیره شده بودیم دیگر بی کسی برایم بی معنا بود خلاء تاریک تنهاییم با دو چراغ پر نور و زیبا روشن شده بود

حالا دیگر آن دو تیله ی براق مشکی مال من بودند قلبم دیوانه وار خود را به دیواره ی سینه میکوبید

آرزو میکردم که ای کاش این لحظه تا ابد ادامه یابد و من در لذت بی انتهای حضور چشمهایش برای همیشه محو شوم

اینجا بود که میفهمیدم چرا ما انسانها عاشق جاودانگی هستیم میترسیدم حتی مژه بر هم بگذارم میترسیدم همه چیز خیالی بیش نباشد

چشم انتظاریم پایان یافته بود و کوله بار زندگیم از غصه خالی شده بود چشمه سار پر آب چشمانم خشک شده بود و حالا که میبایست بجوشد خالی بود

با نگاهی حیرت زده به چشمان خمارش که لحظه به لحظه نزدیکتر میشد نگریستم

از تماس دستهایش بر بدنم ناگهان بر خود لرزیدم آری میدیدم که بازوانش به سرعت مرا در بر گرفت تنگ در آغوشم کشید گیسوان پریشانم حلقه حلقه شد و رقصان بازوانش را در بر گرفت و با هر حرکتی هزاران هزار بوسه بر دستهایش میزد

دستان خسته و لرزانم دانه های اشک را از گونه های خیسش پاک کرد ناگهان لبهای داغش بر لبهای سرخم نشست روح از کالبدم خارج شد

چشمهایم را بستم و گشودم گرمای بدنش را حس میکردم دستهای رئوفش غبار غربت را از قلب غمگین و بی تابم پاک کرد همه چیز زیبا بود و رویایی...

در مقابل چشمهایم ناگهان همه جا تاریک شد دستهای نوازشگر باران شیشه ی پنجره را می شست این تنها نوای موسیقی زنده ی اطرافم بود

یاُس و نا امیدی بر قلب و جسم نحیفم شلاق میزد چشمهایم خیس خیس بود نجواهای سرزنشگر دوباره به سراغم آمده بودکه با طعنه میگفت" باز هم خواب او را دیدی"

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت17:18توسط دلخسته | |

"همه نگرانیم از اینست که شاید فردا

صبحگاهی دیر باشد برای دیدارمان"

به خاطره ایی از سالهای پیش می مانست همانطور متین،زیبا و دلفریب

اما نگاهش مثل آنوقتها سرد و پر غرور نبود چشمهایش را خوب به یاد داشتم قبله گاه دل کافر من

آه که دل من کافر بود چون جز او خدایی در قلبم نمیشناختم

 آهنگ دلنشین قدمهایش را که در جاده پر برف و در میان مه سرد به تنهایی، راه می پیمود را میشنیدم موسیقی شاد دنیای خیالی من...

دانه های برف گونه های سرخش را خیس میکرد و من در این حسرت میسوختم که ای کاش فرصتی دست میداد

تا با دستهایم گونه های او را به بهانه پاک کردن برف لمس کنم و او را عاشقانه درآغوش بفشارم

من برای دیدارش ناشکیبا بودم و او آری او به دیدارم می آمد

به چشمهایش چشم دوختم اندوهی سنگین را در نگاهش میدیدم

غمگین و بی تاب به نظر میرسید و دلش در چنگ حسرتی سوزان گرفتار بود

دسته گلی از رزهای سفید در دستش خود نمایی میکرد آه پس هنوز به یاد داشت که من دیوانه ی رزهای سفیدم

فضای سپید پوش با لباسهای سراسر مشکی او در تضاد بود چشمهایم میتوانست او را در میان این همه سپیدی مانند یک فرشته سیه پوش تشخیص دهد

دلتنگ شدم دلم میخواست مثل همیشه شاد و سر خوش ببینمش دستهای او بود که باالتماس بسویم می آمد

شوق دیدار آتشم میزد آغوشش را دیدم که به رویم گشوده شد لحظه ایی چشمهایم را بستم

اما نگاه او بر نقطه ایی نامعلوم خیره ماند و در مسیر برفی جاده گامهای سست و لرزانش از حرکت باز ماند

چشمهای باران زده اش در سکوتی مبهم فرو رفته بود اما تبسمی پر مهر بر کنج لبهایش نشست

دستهای نوازشگرش آوار سرد برفها را از سینه ی سنگ کنار زد

وقتی از اینجا میرفت اشکهایی از جنس پشیمانی غبار سنگ قبرم را شسته بود...

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت11:40توسط دلخسته | |

موجهای دریا مقابل چشمانم آغوشش را میگشود و می بست گویی برای رسیدن به ساحل زیبا له له میزد

 آفتاب شنهای نرم و سفید ساحل را مثل دانه های طلایی می درخشاند و آنرا مقابل نگاه عاشق موجها جلوه ایی جاودانه و رویایی میبخشید

آفتاب میتابید و به همه چیز جان میداد حتی به تصویر زنده ایی از او که به آرامی مقابل چشمهایم شکل میگرفت 

لبهای بی حس و لرزانم بی اختیار به لبخندی شیرین باز شد و من از ته دل خندیدم از جایی که روزگاری مهر او در آن جای گرفته بود از جایی که اولین تپشهای عاشقانه قلبم را حس کرده بودم جایی که حالا گور سرد خاطراتم بود

 چشمهایم در چشمهای تصویر،قفل شده بود و باد موهایم را به بازیچه میگرفت و وجودم در مقابلش رام بود با خودم تکرار کردم چه اهمیتی دارد،چه اهمیتی دارد

قلب من هم روزی بازیچه حرفها و نگاههایش بود و من در مقابلش رام و بی اعتراض بودم پرده اشک تصویرش را در برابر نگاهم مخدوش میکرد و من دست بردم تا این پرده را کنار بزنم

 میخواستم او را همانطور که روزی تصورش را میکردم بی عیب و پاک و بی خدشه ببینم

 دستانم پرده اشک را کنار زد دل از نگاه خیالیش کندم و به دریا چشم دوختم به آغوشش که به سویم گشوده شده بود

 چشمهایم را بستم جسم و روحم را به دریا سپردم و بی اختیار خود را رها کردم تا در وسوسه آبی چشمهای دریا لکه سیاه چشمهای تو را که بر روحم مانده بود پاک کنم

 آرام و آهنگ وار زمزمه کردم،پاک شدم،رها شدم...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت18:29توسط دلخسته | |

اشکهاي داغم گونه هاي سردم را ميپوشاند همه چيز تار و مبهم بود مثل احساسم

احساسم و غرورم مثل پوسته ي تخمه مرغي بود که به ديوار کوبيده باشندش خرد و خمير و شکسته

مثل شاته هاي بي ياورم،تنهايي را درون قلبم حس ميکردم زنده بودن برايم بدترين نفرين بود

چون بي غرور بودم چون تنها زنداني قلبم را آزاد کرده بودم آري راز عشقي را که مدتها پنهانش ميداشتم به زبان آورده بودم

بارقه هاي يک تصميم ابدي خانه ي کوچک ذهنم را نوراني ميکرد و در پس پرده ي لرزان اشکهايم چشمهاي بي رحمش جان ميگرفت

يادم آمد که به او گفتم که در قلب من خدايي، اما او شيطان وار تکبر ورزيد

 و من به جزاي اين گناه او را از آسمان بي ستاره ي قلبم به زمين سرد گورم تبعيد خواهم کرد تا مانند من تنهايي،پشيماني و مرگ را تجربه کند

"آري اين عشق فراوان مرا خواهد کشت"

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت17:0توسط دلخسته | |

مقابلم روی صندلی نشسته بودی و با آرامش به صدای اشکهای من گوش میکردی

گفتم و گفتم و گریه کردم اما تیله ها تکان نمیخوردند،تیله ها برق نمیزدند و خیس نمیشدند،تیله ها از سنگ بودند

وقتی پلکهای خیسم لحظه ایی مجال واشدن پیدا کرد نگاهم ناخودآگاه در آرامش دو تا تیله درشت سیاه رنگ خیره ماند

آری من عاشق آن تیله ها بودم عاشق آن چشمهای درشت مشکی،عاشق تو عاشق خود تو

به درونم رجوع کردم به کودکی بی کس که اندیشه دست یافتن به آن تیله ها لحظه ایی رهایش نمیکرد

آری کودک بودم کودکی که بهانه تیله را از تو میگرفت

و تو آن روز آرام روبه رویم نشستی و گفتی: برو تیله ها را فروختم دیگر بهانه اش را نگیر...

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت18:21توسط دلخسته | |

تو باور من،تو،بهترین،شادترین،عزیزترین و تنها دلیل بودنمی

تو باور من ساده دل،دوست داشتن تو یعنی تمام زندگی یعنی بی تو همه چی پوچ...

تو باور تو، من یعنی،یه موجود نالایق،یعنی بهانه ایی برای بازیچه بودن یعنی یه دستمال سفید بی لک که مثل دل تو هنوز سیاه و لکدار نشده

من یعنی بهانه ای برای خندیدن و خنداندن،یعنی یک سرگرمی،یعنی یک احمق که عاشقت شده...

تو فکر میکنی تو باور خدا منو تو چی هستیم؟دو تا مجسمه گلی که توی اون قسمتی از روح خودشو دمیده

تو باور خدا منو تو یعنی دو تا عمر،دو تا فرصت برای روی هم گذاشتن و یکی شدن

میدونی برای چی؟برای رسیدن به والاترین احساس ممکنه بشری، یعنی دوست داشتن اون،اونی که مثل تو نیست اون دوستم داره بالاتر از همه موجودات ،بی توقع و بی غرور،پاکو معصومو زیبا و این برای من مهمه...

ای خدا شاید منو اون فرشته نباشیم،شاید لایق نباشیم اما فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن رو از منو اون نگیر...

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت19:48توسط دلخسته | |

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ایی در قفس است...

خیلی وقتا دلم میخواد مثل همه آدمهای دنیا آرزوهای شیرین من هم روزی رنگ واقعیت بگیره.

مثل آرزوی داشتن کسی که با همون لبخند ساده اش بغضهای بیکسی مو پاک میکرد

و با عطر نفسهای گرمش،غروب غمهامو غرق معنا میکرد و خیلی ساده و بی تکلف از زبون ناگفته های پیچیده زندگیم حرف میزد.

اما سهم من از این عشق بی نصیب چیزی جز طعنه های تلخش نبود که هنوز هم بهمون اندازه دل درد آشنای منو میسوزونه.

تو فصل قحطی احساس دلم هزار بار شکست به اندازه چشمهای سرد و پر غرورش که هیچوقت،هیچوقت غربت نگاهمو نفهمید.

کاش تو لحظه تلخ رفتنش از سکوت سنگینی که پشت نگاه صبورم خیمه زده میتونست بفهمه که تموم لحظه های قشنگ دلخوشیم به رشته ناگسستنی این عشق ابدی گره خورده.

شاید حالا مثل همیشه تو کوچه تنهایی رو دیوار خیس دلتنگیم نم بارون انتظار گرفته باشه و رو تن آینه آشنایی، غبار غربت جا خوش کرده باشه

امابا همه این حرفها هنوز هم مثل همون لحظه اول حلقه شکسته دلم نگین عشق بیکرانشو سخت در آغوش گرفته.

به من میگن که هیچ راهی برام نمونده جز اینکه برای همیشه فراموشش کنم و بی پاسخ از کنار تبسم پر مهر عشق بگذرم

اما اونا نمیدونن معشوق من نقطه اوج آرزوهای دست نیافته منه

و من دلم میخواد روزی برسه که با برگشتن دوباره اش پایان رنجهای انتظارو رقم بزنه

اونا نمیدونن معشوق من حتی اگه پیشم نمونه و یا به هر دلیلی حتی اگه دیگه نبینمش باز هم عطر یادش از دلم پاک نمیشه

به من میگن"بهای دوست داشتنو باید به بهانه لیاقت معشوق پرداخت"

شاید درست باشه اما آخه چطور ممکنه ارزش بی حساب عشق و دوست داشتنو با معیار محدود عقل سنجید؟

در حالیکه جایگاه گوهر عشق فقط تو صدف دل آدمهاستو بس.

روی دست نوشته های خودم با قلم عشق هاشور میزنم و با خودم میگم:نه، من هرگز نمیتونم در قالب این کلمات قلب صبورم رو در انتظار آرزوی وصال او آرام کنم

اما میتونم سعی کنم که برای همیشه و تا لحظه ایی که زنده ام عشق اون رو در دلم نگه دارم

 و با دوست داشتن او در قلبم بمیرم و اون زمانه که احساس میکنم به وصال حقیقی رسیده ام...

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت8:11توسط دلخسته | |

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است دلتنگی از کسی که دوستش دارم و عمیقترین دردها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد

دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش و برای داشتنش داشتم

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسی که دوستش دارم دل بکنم

در این دنیا دوست داشتن گناه است حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند

رنجی آنچنان زندگی مرا پر کرده،آنچنان دستهای مرا از پشت بسته،آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده که نفسهایم نیز از میان زنجیرها به درد عبور میکنند

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم

ومن این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم

همه عمر داغ دوست داشتن تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا میسوزاند

آنقدر دلتنگ دوری تو هستم،آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم،آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را تنهایی پر کرده

به خود نگاه میکنم که لبهایم از اندوه او میلرزد،به او نگاه میکنم که چشمهایش در عمق سیاهی میخندید و دنیایم را ستاره باران میکرد

به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم میخواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز،هرگز به روی دنیا بازشان نکنم

به او که تکه ایی از قلب مرا با خود برد و دوری از او حسرتی عمیق به قلبم آویخت

به او که مرزهای سرنوشت سالها پیش دوریش را از من رقم زده است

سراسر زندگیم را اندوهی پرکرده که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود میکشم و میدانم زمان،شاید زمان داغ مرا بهبود بخشد

"ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت دیوار شیشه ایی نگاهت چگونه عمق وجودم را لرزاندی

و هیچ یادگاری از تو برایم باقی نمانده جز چشم انتظاری لبخند ساده ات"

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت13:16توسط دلخسته | |

ممکنه خیلی از آدمها برای یکبارهم که شده تو زندگیشون عاشق بشن و از پشت پنجره نگاهشون

ابرهای بی شکیب عشق رو تماشا کرده باشن و هم آواز با ترنم باران، عطش عشق رو از کویر سوزان دل

شسته باشن... اما سوال اینجاست: که آدمها تا چقدر تونستن عاشق واقعی باشن؟ یا به عبارتی بهتر آیا

عشقهای آدمهای عصر ما آنچنان زلال و حقیقی هست که بتونه سبب ساز نزدیکی به خدا باشه؟ یا اینکه

ذهنیت بسته بشر فقط به بعد ظاهری و زود گذرش معطوف شده و بس؟ مگر نه اینکه حتی یکبار تجربه

ی عشق پاک زمینی میتونه پل پیوندی باشه در راه رسیدن به توانایی ادراک هرچه بیشتر عشقی ناب تر 

 و زلال تر  نسبت به پروردگار بی همتا یعنی خدای خوبیها که معشوق راستین و حقیقی ما آدمهاست.

من احساس میکنم در این دنیا چیزی زیباتر، زلال تر و لطیف تر از دوست داشتن نیست حتی عشق! یادمون

باشه که دوست داشتن بالاترین حسیست که زاده ی روح ابدی خداست. در واقع نهایت تمامی عشقها از

یک مبدا نشات میگیره و اون هم عشق درونی به خداست خدایی که سرمنشا راستین دریای دلدادگیهاست.

 پس میتونیم به این باور برسیم که هر عشق پاکی میتونه رنگ و بوی خدایی به خودش بگیره البته

 خیلی از آدمهای دیگه برعکس دسته ی اول ممکنه مغرورانه عشق و دوست داشتن رو به باد تحقیر

بگیرن و خیلی ساده از کنارش عبور کنن به همین راحتی... شاید تصویر عشق از فرط زیبایی به چشم

حقیر بعضی آدمها نمیاد. من به این باور رسیدم که با دوست داشتن دیگران هیچ وقت تحقیر نمیشیم در

واقع کسی حقیره که به اعتبار اسم آدم توی دنیای آدمها زندگی میکنه اما بویی از انسانیت نبرده شاید

از دیدگاه بعضی ها گله آمیز به نظر بیاد  ولی با کتمان حقیقت هم نمیشه حق مطلب رو ادا کرد همچنان

که جبران در گوشه ای از نوشته های خود اینطور مینویسد"اگر خداوند به زمین چنان موهبتی بخشیده

که بذرهای بیجان را در آغوش محبت خود بگیرند پس چرا دردل آدمها چنان فضلی قرار نداده که در دل آ

دمهای دیگر نسیم زندگی بدمند؟ " این روزها تصویر عشق واقعی تو آینه دلهای مردم غبار داره این روزها

دیگه گلهای شیشه ایی عشق تو چشمه ی خشک باور آدمی سبز نمیشه. پس بیایید صادقانه باور کنیم

که ما آدمها ذاتا قابلیت اینو داریم که دیگران رو دوست بداریم و متقابلا بی بهانه به دیگران فرصت بدیم که

ما را دوست بدارند همان طوری که الماس با وجود تراشهای سخت خاصیت گوهر گونه بودنش رو در ذات 

دست نخورده اش حفظ میکنه و قابلیتش رو داره که بدون کوچکترین کاستی تا ابد الماس بمونه. پس

هرگاه تونستیم خیلی ساده و بی ادعا  بدون هیچ چشمداشتی نسبت به دیگران مهربون باشیم و در

دریای پرتلاطم زندگی، جزیره متروک عشق رو پیدا کنیم هر گاه تونستیم منزلت عشق واقعی رو  فقط در

گوشه ای از قلبمون احساس کنیم میتونیم خوشحال باشیم که در وانفسای دنیای پر نیرنگ جاهلین

دریچه ای از سوی خدا به روی ما باز شده است...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت12:56توسط دلخسته | |

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت8:3توسط دلخسته | |

چشمهای منتظر به پیچ جاده

دلهره های دل پاکو ساده

پنجره بازو غروبه پاییز

نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

برام به یادگاریه جز اون چیزی نمونده

تو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پاییز تن طلایی

تو نیستیو وجودمو گرفته شاخه خشک پیچک تنهایی

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت7:54توسط دلخسته | |

روزها و روزها از پی هم سپری می شد و دخترک دلبسته تر از قبل حا‌لا دیگه اون هم فهمیده بود که دخترک دوسش داره اما اون ازاین دلداده ها در زندگیش زیاد دیده بود در حقیقت گرگ بارون دیده بود در مقابل قلب پاک دخترک.که اولین تپشهای عاشقانه قلبش نام اونو در پی داشت ، اما چه فایده اون پابند عشق و ازدواج نبود اون مرد شاد وخندانی بود که سرگرمیش شکستن دل دخترکهای معصوم بود برای اون عشق معنی "اوراخوددلبسته کن و رهایش کن "داشت .سالها گذشت و دخترک غم دلشکستگی را در  خود هضم کرد تا اینکه یه روز به طور اتفاقی کنار دریا همون مرد رویاهاشو دید مرد جلو اومد و با شادی با او به گفتگو پرداخت به او گفت که بعد از این همه لاابالی گری حالا میخواد با زنی که بعد از رفتنش عاشقش شده بود ازدواج کنه به او گفت که تمام این سالها عاجزانه از خداوند خواسته بود که نشونی از اون به دستش برسه ، اما دخترک که حالا برای خودش بانوی برازنده ایی شده بود در جواب حرف مرد که میگفت میخواهد تمام لحظات زندگیش و حتی عمرش را فدای او کند گفت ، روزهایی را که به یاد تو میگذراندم با خودمیگفتم تو عشق جاویدان من برای همیشه خواهی بود اما... از وقتی که مادر شده ام فهمید ه ام که هیچ احساسی و هیچ عشقی نمی تواندهمپایه  مهر مادری باشد ، مهری که نسبت به فرزند خود احساس میکنم مرا از تمام دنیا و عواطفش جدا میکند من برای او زنده ام برای همین ترا فراموش کرده ام این را گفت و مرد تنها را برای ابد رها کرد مرد به آرامی راه دریا را در پیش گرفت فقط همین یک راه برای او باز بود.

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت20:48توسط دلخسته | |

روزهای متمادی بعد از اینکه غرورمو شکستم وبه زبون اوردم که حصار قلبم بعد از بیست واندی سال شکسته خندیدی از ته دل     من فهمیدم که از اینکه اسیرت شدم پر از غروری اما با یه حرف که دلمو نشکنی قانعم کردی قانعم کردی که بیرون حصار قلبم غیر از من و توو خدا آدمهای دیگه ای هم برای دوست داشتن هستند همون کاری که تو کردی واز این حصار با یه غریبه رفتی .من موندم نه با امید اینکه برگردی بلکه هر روز بااین فکر از پشت این نقاب به آدمها نگاه میکنم و با خودم میگم خدایا آیا هنوزم تو با منی یا با یه غریبه برای همیشه قلبم رو ترک کردی؟ آره تو خدای قلب من بودی اما با رفتنت بهم ثابت کردی که خدا هم یه روز تنهام میذاره و میره. . .

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت18:48توسط دلخسته | |

گاهی پر از کلمات یخ زده ام و گاهی پر از آواز غمگینی که چشمهای خیسم در آینه ها میخوانند

با من حرف بزن،با من که شکسته تر از شاخه های دلواپسی ام

 با من که سرگردانتر از ابرهای این حوالی ام

با من حرف بزن از اضطراب کوچه باغهای بیقراری،از واهمه لحظات تنهایی

در سرم عشق تو هست و مرا بس است سهم با تو بودن

با تو خوبست پیله های تنهایی را پروانه وار پاره کردن

با تو خوبست کنار یک خوشبختی همیشگی،امنیت یک سایه بان بی پایان را نظاره کردن

تو کدامین شعری که با سرودنت همه شعر ها از رونق افتاده اند؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت19:47توسط دلخسته | |

کسي چه مي دونه
شايدم يه روزي همه آدما فهميدن که چقدر جاي احساس توي قلبهاشون خاليه.گاهي وقتا فکر ميکنم يه اتفاقي جلوي راه ادما سبز مي شه تا اونا بتونن از روحياتشون بنويسن.
من باور دارم که قلب ادم اونقدر بزرگ هست که جا واسه دوست داشتن همه داشته باشه!
درسته که دوست داشتن ؛اونقدر بزرگه که تو هيچ قالبي نمي تونه جا بگيره اما قلب مي تونه احساسش کنه چون با احساس کردنش ؛ضربانشو شديدتر مي کنه.
کسي چه مي دونه شايدم هنوز اينقدر روحمون بزرگ نيست که بتونيم باور کنيم که مي تونيم با گفتن يه کلمه کوچيک دل خيلي ها رو شاد کنيم.آخه اينروزا دل آدما خيلي گرفتس ؛آسون شاد نميشه.
اما کسي که دلو داده راه شاديشو هم نشون داد.
چرا هرکسي که از عشق؛دوست داشتن و احساس حرف ميزنه ميگن روياييه.ميگن خيلي رومانتيک فکر مي کنه.
مي گن با احساسات لطيف که نميشه زندگي کرد!و يا خيلي چيزاي ديگه ميگن....
اما اين گفتنا همش يه بهانه ست...بهانه اي از جنس ناباوري ...از جنس اون چيزيکه
نمي ذاره حرفاي قلبامونو بگيم!
بياييد باور کنيم که اگه آسمون قلبامونم مثل آسمون شهرمون تيره شده و ديگه آبي نيست اما اصل ؛زمين قلبامونه که بايد هميشه خون عشق توش جريان داشته باشه
.
کسي چه ميدونه شايد هممون يه روز به اين باور رسيديم که مي تونيم خيلي آسون دوست داشته باشيم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت7:59توسط دلخسته | |

هر شب در رؤیاهایم تو را می بینم و تو راحس می کنم

سراسر وجودم سرشار از عشق توست و قلبم تنها برای تو میتپد

عشق تو برای اولین و آخرین بار قلبم را لمس کرد

و تا ابد نخواهم گذاشت قلبم را ترک کند

و تو تا ابد دست نخورده در قلبم باقی خواهی ماند...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت12:25توسط دلخسته | |

 

دوست دارم باقیمانده عمرم را با تو بگذرانم حتی اگرباقی عمرم لحظه ای بیش نباشد...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت12:9توسط دلخسته | |

انسان را که آفرید؟۰۰۰خدایی که از تنهایی خسته شده بود۰

+نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت6:18توسط دلخسته | |

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. 

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،اینگونه زار بگریم. 

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو منو واسه همیشه میخوای . توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ایام باشم ...

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت18:30توسط دلخسته | |

نمي‌نويسم، چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني، حرف نمي‌زنم، چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي، نگاهت نمي‌كنم، چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني، صدايت نمي‌زنم، زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است، فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

 ما زياران ...

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت8:3توسط دلخسته | |

تو به من خندیدی و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب دندان زده را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،سالهاست که آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه کوچکمان سیب نداشت.

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت7:9توسط دلخسته | |

تنها به زیر خاکمو هنوز نرفتی ز خاطرم

غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من

حالا دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت14:24توسط دلخسته | |

من همون جزیره بودم خاکیو صمیمیو گرم واسه عشق بازیه موجا قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد برای داشتن عشقت همه جونم ارزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابرو بادو دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ایی میمونم...

تصویر:Big05.jpg

+نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت7:50توسط دلخسته | |

مرا از ياد خواهي برد مي دانم / و من از ديدگان سرد تو يک روز مي خوانم / سرود تلخ و غمگين خداحافظ / مرا ازياد خواهي برد و مي دانم / و قلبت را که روزي آشيان گرم عشقم بود خواهي برد / و من اين را خوب مي دانم و مي داني که از يادم نخواهي رفت.

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت10:8توسط دلخسته | |